پرتقال در جعبهی ابزار؛ چاپ دوم - تاریخ: 1396/1/7 ساعت: 3:37
سلام. ایام مبارک. «پرتقال در جعبهی ابزار» به چاپ دوم رسید. این کتاب طنز، شامل یک داستان کوتاه (حدودن سی صفحه) و نُه تکنوشته (هرکدام از دو تا پنج صفحه) است. احیانن اگر کسی تمایل داشت کتاب را تهیه کند، امکان خرید اینترنتیاش فراهم است. از سایت شهر کتاب آنلاین (yon.ir/Qq6SL) پاتوق کتاب
قابفوبیا - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 0:54
بعد از نیمهشب صدایی از اتاق پایین به گوشم رسید. من در اتاق بالا تازه هوشم بردهبود. لحظاتی از پروسهی استراحت که انسان ماهیت صدا را تشخیص نمیدهد اما وجودش را چرا. نگران و گیج دویدم پایین تا از سلامت باباومامان مطمئن بشوم و بعد از برخورد با در، نرده، میوههای مستقر توی راهپله و هرچیزی که ساختار مولکولیا...
شب خیلی بنیه داشت - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 15:53
بابا همهی پتوها و ملحفههای جهان را زیر شکاف در میگذاشت اما یک سرمایی از لای تدابیرش رد میشد و به باطن آدم نفوذ میکرد و مامان میگفت: «تو دونی و خدا این درا رو باز نذار.» هیچ دری باز نبود. همهی درها همیشه بسته بود و سوزی که از در بسته میآمد از سوزی که از در باز میآمد سوزتر بود و آدم در برابرش بیدفاعتر...
در مواجهه با عاشورا - تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 3:19
در مواجهه با عاشورا دوپاره میشوم. آن وجه وجودم که پیوسته از یک احساس تبعید و تنهایی در عذاب است میان غربت ولی خدا در گودال قتلگاه و غربت خود در مقتل زمان نسبتی میجوید، به روضه پناه میبرد. آن نیمهی دیگرم نگاهش به تلویزیونمان است که کارش را خوب یاد گرفته و هر روز هلاکت انسان و انسانیت را در اعدادی انت...
انقلاب: شوخی کثیف یک ملت با بهترین فرزندانش - تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 3:19
37 سال پیش به صلای الله اکبرها مردمانی هوای پر زدن در افقی تازه برداشتند. پیرمردی با لباس اساطیری از دل دیروز آمد و با دست خالی دورهای از جاهلیت را شکست و مشتی مفاهیم متروک و غریب را از زیر قبر و غبار بیرون کشید و دوباره بر سر زبانها انداخت از قبیل معنویت و ساحت غیب و چه میدانم همین کلامهای کهنهای ک...
ناگفتههایی از مورچهی ماده - تاریخ: 1395/10/12 ساعت: 3:19
مورچههای ماده بعد از جفتگیری بالهای خود را از دست میدهند. دیشب سوزناکترین و معنویترین مصنوع دست بشر یا به قول عوام بخاری را کار گذاشتم و در کنارش تشک انداختم و کمرم را به سردی تشک سپردم چون لذت، ده جزء دارد و نهجزء آن تماس تن تبدار با تشک و ملحفهی سرد است خاصه اینکه در فوتسال خیلی خسته شدهبودم و بلا...
سبحانک یا لیلا تعالیت یا لیلا - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 3:23
ساعت هفت صبح قبل از کلاس ریاضی1 روی تختم توی خوابگا دراز کشیده بودم. پاییز بود، سرما، مه، همان ساعاتی از صبحهای فصول سرد که ذراتِ دلتنگی و ملال و رخوت هوا را اشغال میکنند و ریهها به جای اکسیژن افسردگی وارد میکنند و سهمگینی زمان یکجا بر انسان تجلی میکند و رنج آن لحظات، بشر را مستحق بغل الهی میکند اما...
أما نزل بساحتنا؟ - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 18:19
بابا همیشه توی حمام برایم قصهی مردی را تعریف میکرد که در صحرای کتیرا دیده بود: «هنوز ده سال نداشتم که برای برداشت کتیرا به صحرا رفتم. نالهای از دور شنیدم و وقتی نزدیک شدم دیدم آقایی زیارت عاشورا میخواند و از شدت اشکی که روی زمین ریخته، خاک زیر پایش گل شده.» بخار توی حمام مانع نمیشد اشکهای پدرم را هن...
میخوای چی کاره بشی؟ - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 13:47
سیّد اولاد پیغمبر توی کتاب دید ویلفرد استون و رابرت هوپس دربارهی گوگول گفتهاند: «همیشه احساس سرما میکرد و برای نوشتن به آن احتیاج داشت.» سیّد گفت: ئه! توماس مان دربارهی بلاتکلیفی گوته در بیستوپنجسالگی گفت: «گوته از روی غریزه به خود فرصت میداد.» سیّد معتقد بود وای پسر! سیّد آدم زودبهخودبگیری بود و در...
آقای لولهبازکنی - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 4:32
آقای لولهبازکنی صبح جمعه، بعد از پنج دقیقه اجرای مراسم فنرزنی، بیمقدمه به بابا گفت: 125 هزارتومن. و ما وارد غروب جمعه شدیم. من موقع مشق و مطالعه وسط گل قالی موضعگیری میکنم که این حرکت همیشه واکنشهای جدی مادرم رو در پی داشته و من رو به خاطر خرابکاری در تنها اتاق مهمونیش شدیدن ملامت میکنه و با لحن انت...
ژان والژان و امر رایگانبخشی - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 4:32
یه بچه همسایه داشتیم، حالا جدا از اون گوشهای آئرودینامیک، ویژگی منحصربهفردش داشتن توپ قانونی بود. سربسته بگم، میگایید ما رو. وسط بازی میگفت پاس بده پاس بده، ما خام بودیم فکر میکردیم واقعن پاس میخواد، به رغم پرس شدید و محاصرهی حریف با بدبختی پاس رو میرسوندیم یهو توپ رو با دست برمیداشت میگفت من دیگه ن...
مرگ هم با بیعرضهها سر گران دارد - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 4:32
برای بودن در این زندگی ضعیفم. از من سراغ مردانگیام را میگیرند و ملامتم میکنند. مردم از موجود دوپایی که ریش و خایه دارد، و مرد نام گرفته، توقعات بیجا دارند. رستم که رستم بود در خوان چهارم تنبور دست گرفت و بنای اعتراض گذاشت. چه جای گله از نالهی من ریقو در زمانهای که خود خوان هفتم است. او که ابوالخیر ب...
لبنیاتی اسرار آمیز - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 4:32
ظهر آبگوشت داشتیم. تحقیقن عرض میکنم بدچیزی بود. خدا مویّد بدارد والده را که میتواند اینطور غذا را از مزه تهی کند؛ آنگونه که اصحاب سیاست، لفظ را از معنا. ابوی هم آب گازداری تدارک دیده بود که خودش میگفت دوغ است و معتقد بود خوب دوغی هم است. معهذا ما دوغیتی ندیدیم. آنچه بود آب بود و گاز و بویی که بگذریم...
کاش - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 4:32
در چهارسالگی از طرف مادرم ماموریت پیدا کردم فوق دکترای مهندسی بگیرم و برای خانواده افتخارآفرینی کنم. مادرم به آلبالوخشکه، کدو و فوق دکترا خیلی علاقه داشت. در بیست و چهار سالگی ماموریت تازهای تعریف شد. آدم، باید آدم باشه مامانجون. کاپ اخلاق دیگری در انتظارم بود. اینبار از دست مادرم. ما هر سال جام رمض...
عنوان ندارد - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 4:32
بوی نافذ فاضلاب علیالدوام از بغل بخاری بلند بود و توده گهی به وزن تقریبی هشتادکیلو که در افواه عمومی با تسامح احمدآقا نامیده میشد همیشه ناخوش و رنجور روی تشکی که گلهای ملحفهاش پژمرده بود چایی مینوشید در انتظار حادثهای که رخ نمیداد. بغل بخاری باشکوهترین امپراطوری ادوار را برپا کرده بود و بعد از هر وع...
فاصله - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 4:32
»مرد که گریه نمیکنه« نمیدانم این عبارت رکیک را چه کسی وارد زبان کرد اما در دوران خوابگا یک محسننامی بود که مشهدی بود و حسب اشتباه در انتخاب رشته، به دانشگایی تبعید شد که فاصلهاش تا خانه بیش از 1000 کیلومتر تخمین زده میشد، لذا آخر هفته که بچهها خوابگا را به مقصد منزل ترک میکردند محسن جایی را به مقصد ...
شفا دادن حضرت بخاری مر درماندگان را - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 4:31
پاییزِ چهارسالگی از روستا به اصفهان مهاجرت کردم. فردای فاجعه از توی بنبست صدای توپ بلند شد و من هم با شرم و احتیاط و خجالت و دیگر سوغاتیهای روستا رفتم به در خانه تکیه دادم و منتظر لحظهی فرخندهای ماندم که آدم حسابم کنند و بگویند بیا بازی که آنی بعد توپِ چهلتکهی سیاهوسفیدشان آمد طرفم. مطلقن رسم نداشتم...

برچسب‌های مرتبط

در مواجهه با سگ چه کنیم | در مواجهه با مار چه کنیم | در مواجهه با خرس | ژان والژان و کوزت | وبلاگ ژان والژان | مرگ بود بازگشت هم بود | مرگ هم عرصه بایسته ای | کاشت مو | کاشت ناخن | کاشی تبریز