در چهارسالگی از
طرف مادرم ماموریت پیدا کردم فوق دکترای مهندسی بگیرم
و برای خانواده افتخارآفرینی
کنم.
مادرم به آلبالوخشکه، کدو و فوق دکترا خیلی علاقه داشت.
در بیست و چهار سالگی ماموریت تازهای تعریف شد. آدم، باید آدم باشه مامانجون.
کاپ اخلاق دیگری در انتظارم بود. اینبار از دست مادرم. ما هر سال جام رمضان،
کاپ اخلاق میگرفتیم. در هر بازی به طور متوسط یازده گل میخوردیم.
هیچ تیمی نمیتوانست کاپ اخلاق را از چنگ ما دربیاورد.
سوار سوزوکیهای 80 میشدیم که صدایش انسان را وعده میداد به
سرعت چهار ماخ.
اما عملن سی کیلومتر.
ما گاز میدادیم، بقیه سبقت میگرفتند.
صدایش
فقط به درد شکستن دیوار صوتی میخورد.
مثل ما، مثل سوزوکی بود.
بوی باروت از نوت نیست. از خانهی همسایه است. بوی بنزین از دهان ماست.
باک سوزوکیها زود خالی میشد.
انسان احساس میکند کاش نوبل ادبیات هم کاپ اخلاق داشت.
برچسب: کاشت مو,کاشان,کاشت ناخن,کاشی تبریز,کاشی,کاشی کاری,کاشت ماری جوانا,کاشی مرجان,کاشت ابرو,کاش,
نویسنده: اشکان رجبی