شب خیلی بنیه داشت

خرید بک لینک

بابا همهی پتوها و ملحفههای جهانرا زیر شکاف در میگذاشت اما یک سرمایی

از لای تدابیرش رد میشد و به باطن آدمنفوذ میکرد و مامان میگفت:

«تو دونی و خدا این درا رو باز نذار.» هیچ دری باز نبود. همهی درها همیشه بسته بود

و سوزیکه از در بسته میآمد از سوزی که از در باز میآمد سوزتر بود

و آدم در برابرش بیدفاعترو بخاری خلعسلاحتر و شب شدیدتر.

شب خیلی بُنیه داشت. واقعیتی منسجم و بانفوذ ونشکن بود و جریان نیرومندی که

بینی و بینالله خیلی بنیه داشت و کسی از جاذبهیآفتاب چشم یاری نداشت

و یک غم مسلطی در همهی لحظههای ناب حضور داشت اعم از وقتیکه

مداد مشکی را بهجهت گذاشتن صداها و نقطهی آخر خط با مداد قرمز عوض میکردی

ونوک مداد سرخ میشکست یا وقتی آن چالشهای سفیدرنگ نارنگی را توی زیروبم بخاری

مشخصن منافذ سطحی میریختی، وقتی مسافرت خانوادهی آقای هاشمی تمام میشد

ودوباره به کازرون و ابتذال زندگی برمیگشتند، وقتی بنزین ماشین آتاری تمام میشد

وهمهی تفاسیر مادی میگفتند گیماور قطعی است اما ماشین لنگانلنگان به حرکتش

ادامه میداد و به دوتا بنزین پشتسرهم میرسید ولی یکهو صفحه سیاه میشد

چونمامانِ انسان به دلیل آنچه خودش «داغشدن بیصّاحاب» مینامید برق دستگاه را

قطع میکردکه «بیصّاحاب» اشارهی غیرعلمی اما قاطعانهتری به آداپتور بود.

در همهی اینلحظهها و لحظههای مشابه ردی از یک تلفیق دیالکتیکی شامل

شب و سرما و غم و خاطرهپیدا بود و قدیمیترین منبع تولید خاطره سرما بود

و مقیدترین منبع تولید سرما درهایبسته بود و حق با مادر بود که: «یک پتو کم است.»

مامان میگفت: «یه پتو دیگه بندازرو شونههام استخونام یخ کرد» و در یک

تقارنِ زمانیِ بهزعم من مقدّر، صدای غلوشهم از رادیو میآمد که واللیل اذا یغشی.

مامان با اخذ پتوساکت شد اما غلوش دوباره گفت واللیل اذا یغشی. هی میگفت واللیل

اذا یغشی و روی اینقضیه پافشاری میکرد و برمیگشت سراغ سورههای قبل

و یکنفس میخواند و دوباره میرسیدبه واللیل اما متوقف میشد و ما میگفتیم

مرد حسابی پس تا طلوع صدایت به افقوالنهار اذا تجلی تا تقرب به نور تا اتحاد با خورشید

تا یگانگی با گرما چند فرسنگراه مانده؟ و یکسری از این چیزهای رمانتیکی که

خلاء یا وجودش توی نوشته به یکاندازهمتن را ضایع میکند اما کسی که چیزی برای

از دستدادن ندارد پای آنها را هم بهمتن باز کند منتهی پای خود ما باز نمیشد. گرفته بود

سفر ناسازی بود از ساحتمعصومیت به ساحت تجربه با پاهای پرآبله و خسخس سینهای

که هیچ حریره و بهدانه وشوربا مرهمش نبود. یک پتو کم بود.

شفا دادن حضرت بخاری مر درماندگان را...

ما را در سایت شفا دادن حضرت بخاری مر درماندگان را دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 15:53

صفحه بندی