بعد از نیمهشبصدایی از اتاق پایین به گوشم رسید. من در اتاق بالا تازه هوشم بردهبود.
لحظاتی ازپروسهی استراحت که انسان ماهیت صدا را تشخیص نمیدهد اما وجودش را چرا.
نگران و گیجدویدم پایین تا از سلامت باباومامان مطمئن بشوم
و بعد از برخورد با در، نرده، میوههایمستقر توی راهپله و هرچیزی که ساختار مولکولیاش
از الگوی جامد پیروی میکردبالاخره رسیدم پایین درحالیکه تا همینجای کار
70 درصد مجروح شدهبودم وصدهزارتومان خسارت زدهبودم و هیچ دزدی هم نبود.
یکی از آن رکوردهایی که منحصرن دراختیار خودم باقی میماند و حتی کسی
از چین و تبت و هند نمیتواند جابهجایش کند مگر اینکه بعدوها خودم بتوانم ارتقا بدهم.
منشأ آنصدای مشکوک دزد نبود. بابا و مامان داشتند فوتبالدستی بازی میکردند.
ساعت یکبامداد.
اسمیترین شارح علامهطباطبایی مقابل یکی از خوبان جامعهی خودپزشکپندارانِ
بدون مرز نشسته بود. متوجهحضور من شدند و خودشان خندیدند.
در لایههای دوم و سوم نگاهشان یک طلب تحسینی پیدابود. یک انتظار به تشویقشدن
و من دوباره از رفتار خودم بدم آمد.
لحظهای را که میشدبا تحویل یک لبخند به خوشی برگزار کرد داشتم با نقدِ نگاهشان
با نقد نحوهیفوتبالدستیبازیکردنشان و بهطور کلی با نقد خراب میکردم اما
این تقدیر منبود. کتابهای تفسیر تقدیر پدرم، کتابهای آشپزی و سلامت تقدیر مادرم
و بدبینیو تمسخر تقدیر من.
مادرم با یکدستفوتبالدستی بازی میکند. احساس میکند اگر از هر دو دست
استفاده کند بیشازاندازهخسته میشود. با دست راست میلهی مهاجم را میگیرد
و یک فعل و انفعالاتی توی چهرهاشرخ میدهد. لبهای بالایی و پایینیاش را میدهد تو.
واکنش مشترک و تیپیکال بعضیزنان در مواقع هیجان. روی میلههای دفاع و دروازه
سرمایهگذاری نمیکرد لذا پدرمگل اول را زد. مامان به بابا گفت چرا گل زدی؟
واقعن چنین سوالی را مطرح کرد و خواباز سر من پرید.
سر مادرمداد کشیدم چرا با دو تا دستات بازی نمیکنی؟ و یکسری توصیههای تاکتیکی.
در اینفاصله پدرم گل میزد و احساس رضایت میکرد و زور میزد پنهانش کند اما
زورش کمبود. بالاخره مادرم گل زد. هر دو دستش راآورد بالا و خالصانه خندید
بدون کمترین تلاشی برای مخفیکردن دندانهای خراب وزشتش.
خوشحالیِ بعد از گل زنی پنجاهوچندساله.
در رفتارش، در حالت چهره و شادینابش نمیدانم چه کیفیتی بود که یک غمی بر من
نازل شد. پدری شصتوچندساله و مادریپنجاهوچندساله در میدان دیدم بودند و اگر
یکدقیقهی دیگر توقف کردهبودم اشکهایمعلنی میشد.
هر انسانینقطهی ارجاع و اتکالی دارد که در دقایق دشوار هستی عادتاً سراغش میرود.
این نقاطبازگشتی برای من یخچال و قوریوکتری هستند.
مادرم خوراکیهای خوشمزه و قابلاعتنارا در اعماق یخچال زیر پوشش هزاران پلاستیکِ
خالی برای نوههایش قایم میکند و با اینکار هم به خودش هم به من توهین میکند چون
این ترفند بیستسال است که لو رفته و بااین پنهانکاریِ فرمالیته فقط وقت من
بیشتر گرفته میشود و الّا امنیت خوراکیهاتضمین نمیشود. خودش هم تاحدودی
این مساله را فهمیده اما برایش بهشکل یک سنتدرآمده.
رزق آن شب من یک دوغ باستانی بود که از تاریخ انقضایش دوسال گذشته بود.
ایندوغ سرنوشت عبرتانگیزی دارد. دوسال قبل برای تامین کلسیم بدن نوهمان
تدارک دیدهشده بود اما خواهرزادهام از دست مادرم فرار کردهبود و به یخچال
عودت دادهشدهبود.به یکچنین چیزی نیاز داشتم.
موهبتی که به خوابی طولانی ببردم بدون تبعات استفادهاز راههای خاکی.
دوغ را سرکشیدم و رفتم اتاق بالا خوابیدم و کمرم چسبید به تشک وکف پایم
به بدنهی بخاری. جزئیترین تحرکات و حالات پدر و مادرم هنگام بازی فوتبالدستی
داشت توی ذهنم مرور میشد که ناگهان تصویری از بیستسال بعد توی جمجمهام
شکلگرفت. یک فوتبالدستی وسط اتاق و دو قاب عکس روی دیوار.
در توصیف کمدیهای گوگول گفتهاند:
«با هیچوپوچ شروع میشود با هیچوپوچ ادامه پیدا میکند و به اشک ختم میشود.»
برای من این ماجرا کمدیای بود که با هیچوپوچشروع شد با هیچوپوچ ادامه پیدا کرد
و به اشک و به بیش از آن ختم شد. به باران وسیل و طوفان.
ما را در سایت شفا دادن حضرت بخاری مر درماندگان را دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 22