
در مواجهه با عاشورا دوپاره میشوم. آن وجه وجودم که پیوسته از یک احساس تبعید و تنهایی در عذاب است میان غربت ولی خدا در گودال قتلگاه و غربت خود در مقتل زمان نسبتی میجوید، به روضه پناه میبرد. آن نیمهی دیگرم نگاهش به تلویزیونمان است که کارش را خوب یاد گرفته و هر روز هلاکت انسان و انسانیت را در اعدادی انتزاعی گزارش میکند و از توی قاب تصویرش جهان هولناکی نمایان است که دیگر حتی ضرورت تزویر و بزک ظلم به منظور ارتکابش از میان رفته نه ظالم نقاب میخواهد نه فساد پرده و پوشش. از شیپورهایشان شعار عقل...
ادامه مطلب
مورچههای ماده بعد از جفتگیری بالهای خود را از دست میدهند. دیشب سوزناکترین و معنویترین مصنوع دست بشر یا به قول عوام بخاری را کار گذاشتم و در کنارش تشک انداختم و کمرم را به سردی تشک سپردم چون لذت، ده جزء دارد و نهجزء آن تماس تن تبدار با تشک و ملحفهی سرد است خاصه اینکه در فوتسال خیلی خسته شدهبودم و بلافاصله بعد از دوشگرفتن خوابم برد چون من یک تکنیکی معمولی نیستم یک تکنیکی آرمانگرای غیوری هستم که در زمین بازی با شوریدگی تکلهای سه-چهارمتری میزنم و از هر فرصتی برای قربانیکردن خودم بهره میب...
ادامه مطلب
در چهارسالگی از طرف مادرم ماموریت پیدا کردم فوق دکترای مهندسی بگیرم و برای خانواده افتخارآفرینی کنم. مادرم به آلبالوخشکه، کدو و فوق دکترا خیلی علاقه داشت. در بیست و چهار سالگی ماموریت تازهای تعریف شد. آدم، باید آدم باشه مامانجون. کاپ اخلاق دیگری در انتظارم بود. اینبار از دست مادرم. ما هر سال جام رمضان، کاپ اخلاق میگرفتیم. در هر بازی به طور متوسط یازده گل میخوردیم. هیچ تیمی نمیتوانست کاپ اخلاق را از چنگ ما دربیاورد. سوار سوزوکیهای 80 میشدیم که صدایش انسان را وعده میداد به سرعت چهار ماخ. ...
ادامه مطلب