یه بچه همسایه داشتیم، حالا جدا از اون
گوشهای آئرودینامیک،
ویژگی منحصربهفردش داشتن توپ قانونی بود. سربسته بگم، میگایید
ما رو.
وسط بازی میگفت پاس بده پاس بده، ما خام بودیم فکر میکردیم واقعن پاس میخواد،
به رغم پرس شدید و محاصرهی حریف با بدبختی پاس رو میرسوندیم یهو توپ رو
با دست برمیداشت میگفت من دیگه
نمیام. که هنوز من مرعوب وقاحت اون صحنهام.
بیمقدمه، بیبهانه، بیجهت قهر میکرد.
مالکیت
موجب شده بود تو همهی قوانین تصرف بکنه. ده نفر بودیم؛
یه تیم رو چهارتا میچید
تیم خودش رو پنشتا، یه ذخیره میذاشت واسه تیم چهار نفره.
اینکه چه کسی دروازهبان
باشه یه مشکل درونتیمیه، ولی رفیقمون دروازهبان
تیم مقابل
رو هم معین میکرد.
من مطلقن اهل دریبل دیواری نبودم و این حرکت رو دون شأن فوتبالیست میدونم،
اما اون
حق نداشت بگه هرکی دریبل دیواری بزنه یه گل به نفع ما.
تازه وقتی میخواست بره مهمونی، توپ رو هم میبرد.
ملکیان یه
چیزهایی دربارهی رایگانبخشی میگفتا. که آدم حوالی چهل سالگی
معمولن میخواد بخشی از داشتههاش رو رایگان و بیچشمداشت به هستی برگردونه،
همونطور که رایگان
از هستی گرفته بود.
قسم میخورم من سن رایگانبخشی رو از چهل سالگی به هفت کاهش داده بودم
و در شش-هفت سالگی این اصطلاح رو نیک میفهمیدم و با اشد قوا بهش مایل بودم.
ولی آخه چی رو رایگان میبخشیدم؟
سادهانگارانه فکر میکردم اگه خودم یه توپ داشته باشم دیگه هیچ وقت ناملایماتِ ناشی
از مالکیت رو نمیبینم و با این خیال خام
به استقبال عیدی سالهای بعد رفتم.
مدتی قبل،
از داخل دخمهام بیرون اومده بودم و توی یک میدون که مجمع جویندگان کار
هست قدم میزدم.
یک نفر از ماشینی گرانبها پیاده شد و دو تا تراول پرت کرد
طرف یکی از این کارگرها
که باهاش بره نمیدونم اسبابکشی یا چی.
نمیتونم بگم مثل سگ باهاش برخورد کرد، چون دیدم خیلیها به سگ هم
که میخوان غذا بدن زانو میزنن یا نشانههایی از عاطفه بروز میدن.
یاد بچه همسایهی سابق و مالکیت و ناملایمت و اینا افتادم.
خودم پول
نداشتم کمکش کنم، کارگره هم انقدر خوشحال بود از گرفتن تراول
که ترسیدم برم به
اون مردک تذکر بدم، بعد این بندهخدا به پولش نرسه.
ژان والژان هم بعضی وقتا سرش رو میانداخت پایین راهش رو میکشید میرفت .
برچسب: ژان والژان و کوزت,وبلاگ ژان والژان,
نویسنده: اشکان رجبی