خرید بک لینک

بوی نافذ فاضلاب علیالدوام از بغل بخاری بلند بود

و توده گهی به وزن تقریبی هشتادکیلو که در افواه عمومی با تسامح احمدآقا نامیده میشد

همیشه ناخوش و رنجور روی تشکی که گلهای ملحفهاش پژمرده بود چایی مینوشید

در انتظار حادثهای که رخ نمیداد.

بغل بخاری باشکوهترین امپراطوری ادوار را برپا کرده بود و بعد از هر وعده چای و ژلوفن،

قلمروئش را وسعت میداد اما بیرون از تشکش احتمال تحقیر شدنش بالای نود درصد بود

به نحو عادلانهای از همهی بیماریهای روانی بهره برده بود و در درونش دائمن زمستان بود

که بهار نداشت و از دهانش سوز میآمد و از چشمهایش برف میبارید.

در بیستوچهارسالگی به ملاقات واقعیتی غمانگیز رفت.
از داشتن هرگونه استعداد زمینی محروم مانده بود. هیچ شغلی نداشت و هیچکاری بلد نبود

و فراری بودنش از آدمها حالا به حرفهها رسیده بود

و همه میگفتند احمدآقا شما به سلامتی مشغول چه کاری هستی؟

و احمدآقا به سلامتی مشغول گهخوریهای آرمانگرایانه بود.

برساختهی بَدَویای از بیعرضگیِ الهیون اصیل و تلخی فلاسفه و تنبلی هنرمندان

و رویهمرفته خوب موجود لجنی بود و خدا برکت بدهد به گشادی. عجیب گشاد بود

و همیشه پای دیوار زرد دراز میکشید و کف پایش را به دیوار زرد میچسباند

و مورچههای روی دیوار، قضیهی حمار میزدند و از روی پای احمدآقا تردد میکردند

و احساس ادای دین به آفرینش در احمدآقا قلقلک میشد

اما مادری داشت که در اوقات فراغت هم غصه میخورد و موقع نماز مدام میگفت

احمدآقا خدا به همتت برکت بدهد و دستبهدامن آسمان شده بود

و این دیوار را از آن رو زرد نامیدهاند که در نگاه اول انگار فرد بالغی در ابعاد نجومی

شاشیده باشد به دیوار اما در عمل قضیه شرافتمندانهتر از این صحبتها بود

و صرفن پای یک نَم در میان بود که از خانهی همسایه سرایت کرده بود

و حتی اگر کسی چشمهایش را شسته بود و نگاه مستعد دریافت عشق و عرفان داشت

نقش یک خورشید بزرگ را روی دیوار میدید و پای همین دیوارخورشیددار بود

که مادرش روی صندلی نماز میخواند و یکبار احمدآقا در حال جذبه،

با نظاره به نَم زرد مستدیر، متوجه یک تغییر ماهوی شد و نم زردِ دیوار جان گرفت

و داغ شد و نور و حرارت داد و سفیدی دیوار ابر شد و دیوار آسمان شد و در همینلحظه

مادرش سر از سجده برداشت و احمدآقا با خود اندیشید:

«صورت مادرم رقیب قدری برای خورشید است«.

این قابلیتِ الهیقمشهایطورِ احمدآقا، که میتوانست از هرجایی به توحید و مهر و محبت

و چیزهای جالب برسد باعث نشد که دنبال کار نرود.

رانده شد سراغ دستگاه پرس و تراش و جوشکاری ولی این آلات و ادوات

به تمامی با طبیعت او در تضاد بود و وقتی دستگاه روشن میشد صدایی تولید میکرد

که عناصر نامیمونی توی آن صدا برجسته بود از روزها: شنبه و از غذاها: سیرابی

و از بیماریها: میگرن و ایدز واسهال خونی و از ماشینها: رنوی جوشآورنده

و از بازیهای میکرو: المپیک

و خلاصه همهی چیزهای زشت و نادلپذیر به اتفاق توی این صدای دستگاه پرس و جوش

حاضر بود و احمدآقا یک لگد زد به دستگاه و پایش را گایید و دستگاه را گایید و بختش را

گایید و از این که نمیتوانست عموم چیزها را بگاید احساس تاثر عمیق و بیهودگی کرد و رفت.

برای همیشه رفت. اما جایی نبود که برود و همهجا هیچجا شده بود و ابعاد کوچک شده بود.

جا تنگ بود و هیچوقتِ خدا اکسیژن نبود.

و برای کسی که از فقه و فلسفه و فهمیدنی و فلان فراری بود و از p آنگاه q میترسید

و ردای هیچکاری به قامت عرضهاش اندازه نمیآمد و ساختارگریز و نظمگریز و قاعدهگریز

و مسئولیتپذیرگریز بود؛ این مشکل کمبود اکسیژن حادتر مینمود.

آدمی که نه در نظم ریاضی خانه داشته باشد نه در میان حروف؛ رنج بیخانمانی میکشد

و احمدآقای آواره همیشه توی خلوت خدا را به صلابه میکشید که چرا به جای آدم،

یک انبارِ باروتِ متحرکِ بیخاصیت خلق کردهای؟

ندایی نمیآمد و در آسمان سفت بسته بود و یکروز احمدآقا برگشت به خاک.

رفت شهرداری گفت باغبان نمیخواهید؟ در درونش غوغا بود و میخروشید

و زوزه میکشید، حرف میزد و هوا آتش میگرفت اما خروجیِ قابل مشاهدهی این پروسه

و چیزی که آقاهه میدید یک لبخند بود و نگاهش را دوخته بود به کت احمدآقا که

مبلغی اسکناس به پایش قربانی شده بود و نگاهِ آقاهه صدایش را برای نگاه احمدآقا بلند کرد

که تو این جا چه میکنی؟ و نگاه احمدآقا برایش توضیح داد

و نگاه آقاهه اینطور درآمد که نیرو لازم نداریم
و احمدآقا اینطور شنید که خاک مرد میخواهد.

برچسب: عنوان ندارد,این وبلاگ عنوان ندارد, نویسنده: اشکان رجبی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 4:32

صفحه بندی