لبنیاتی اسرار آمیز

خرید بک لینک

ظهر آبگوشتداشتیم. تحقیقن عرض میکنم بدچیزی بود. خدا مویّد بدارد والده را

که میتواند اینطور غذا را از مزه تهی کند؛ آنگونهکه اصحاب سیاست، لفظ را از معنا.

ابوی هم آب گازداری تدارک دیده بود که خودش میگفت دوغاست

و معتقد بود خوب دوغی هم است.

معهذا ما دوغیتی ندیدیم. آنچهبود آب بود و گاز و بویی که بگذریم.
لبنیاتیِ اسرارآمیزی هست در دوردستآباد که چراغی ندارد و پلّههاارتفاع دارد

و غیر از ما مطلقن مشتری ندارد.

اولبار که به تنهایی رفته بودم همانپایین مغازه مشعلی دست گرفتم

و از ارتفاعات بالا رفتم درحالی که ناگهان دو خفاش از کنارم پر کشیدند.

ندایی درونی دعوتم کرد هان! اینجاسکنی گزین و راهب شو و ریاضت پیشه کن.
اما من برای خرید ماست و کشک آمده بودم و اهل منزل چشمانتظاربودند.

پس باز هم بالاتر رفتم و در هیچ منزلی متوقف نشدم.

آنگاه که از انانیت ونحنانیت نجات یافتم، با کشک به اتحاد رسیدم

و ماست مرا دربرگرفت. برای خانه کشک وماست به ارمغان آوردم و پرسیدم پدر!

این یار و غار از کجا یافتی؟ گفت توی مسجددیدمش. آدم متدینیه.


ظهر آبگوشت داشتیم. سفره رو بغل بخاری پهن کردم. آفتابم خودشپهن بود کف اتاق.

مامانبزرگم خونهمون بود. نه اون که بدنش مثل ذوزنقهاس و پاهاشپرانتزیه

و تا مینشینه تو ماشین هفتادتا آیتالکرسی میخونه، اون نه.

اون که واسهعزرائیل سلام و صلوات میفرسته و قرآن براش میخونه تا باهاش دوست شه

و راحت جونشرو بگیره. اون.

به ذهن پیرزن رسیده طرح رفاقت با عزرائیل بریزه از طریق تابوندنتسبیح و ذکر براش.

سر سفره هی اون تعارف هی ما تعارف.

خانوادههه تو کتاب اجتماعیخودش رو از دههی شصت گسترش داده بود توی دههی نود.

یه لحظه فرکانس صداهای خوبافتاد روی هم. صدا سماور و صدا تعارف و صدا باد.

شفا دادن حضرت بخاری مر درماندگان را...

ما را در سایت شفا دادن حضرت بخاری مر درماندگان را دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 4:32

صفحه بندی