ظهر آبگوشت
داشتیم. تحقیقن عرض میکنم بدچیزی بود. خدا مویّد بدارد والده را
که میتواند اینطور غذا را از مزه تهی کند؛ آنگونه
که اصحاب سیاست، لفظ را از معنا.
ابوی هم آب گازداری تدارک دیده بود که خودش میگفت دوغ
است
و معتقد بود خوب دوغی هم است.
معهذا ما دوغیتی ندیدیم. آنچه
بود آب بود و گاز و بویی که بگذریم.
لبنیاتیِ اسرارآمیزی هست در دوردستآباد که چراغی ندارد و پلّهها
ارتفاع دارد
و غیر از ما مطلقن مشتری ندارد.
اولبار که به تنهایی رفته بودم همان
پایین مغازه مشعلی دست گرفتم
و از ارتفاعات بالا رفتم درحالی که ناگهان دو خفاش از کنارم پر کشیدند.
ندایی درونی دعوتم کرد هان! اینجا
سکنی گزین و راهب شو و ریاضت پیشه کن.
اما من برای خرید ماست و کشک آمده بودم و اهل منزل چشمانتظار
بودند.
پس باز هم بالاتر رفتم و در هیچ منزلی متوقف نشدم.
آنگاه که از انانیت و
نحنانیت نجات یافتم، با کشک به اتحاد رسیدم
و ماست مرا دربرگرفت. برای خانه کشک و
ماست به ارمغان آوردم و پرسیدم پدر!
این یار و غار از کجا یافتی؟ گفت توی مسجد
دیدمش. آدم متدینیه.
ظهر آبگوشت داشتیم. سفره رو بغل بخاری پهن کردم. آفتابم خودش
پهن بود کف اتاق.
مامانبزرگم خونهمون بود. نه اون که بدنش مثل ذوزنقهاس و پاهاش
پرانتزیه
و تا مینشینه تو ماشین هفتادتا آیتالکرسی میخونه، اون نه.
اون که واسه عزرائیل سلام و صلوات میفرسته و قرآن براش میخونه تا باهاش دوست شه
و راحت جونش رو بگیره. اون.
به ذهن پیرزن رسیده طرح رفاقت با عزرائیل بریزه از طریق تابوندن تسبیح و ذکر براش.
سر سفره هی اون تعارف هی ما تعارف.
خانوادههه تو کتاب اجتماعی
خودش رو از دههی شصت گسترش داده بود توی دههی نود.
یه لحظه فرکانس صداهای خوب افتاد روی هم. صدا سماور و صدا تعارف و صدا باد.
برچسب:
نویسنده: اشکان رجبی