فاصله

خرید بک لینک

»مرد که گریه نمیکنه«

نمیدانم این عبارت رکیک را چه کسی وارد زبان کرد اما در دوران خوابگا یک محسننامی بود

که مشهدی بود و حسب اشتباه در انتخاب رشته، به دانشگایی تبعید شد که فاصلهاش تا خانه

بیش از 1000 کیلومتر تخمین زده میشد، لذا آخر هفته که بچهها خوابگا را به مقصد منزل

ترک میکردند محسن جایی را به مقصد جایی ترک نمیکرد چون این ترک کردن

در خوشبینانهترین حالت (=اتوبوس) حداقل صدهزارتومان و دربدبینانهترین حالت (=هواپیما)

خیلیهزارتومان آب میخورد پس لاجرم خیال ترک کردن خوابگا را ترک کرد؛
اما وقتی همان شبها ساعت سه بامداد در راهرو فریاد میزد:

«نماز فراداااااا. نماااز شـــب. شااااااااام» ؛ بهنظر شادی و شیطنت را ترک نکرده بود.

پای ثابت همهی افعالی که از یک دانشجوی ترم یک انتظار میرفت:
شبیخون به یخچال اتاقهای مجاور، کلهپاچهی سحرگاهی، حمام عمومی، مافیا و

شریک در همهی شادیهای بیدلیل.

غمها کی و کجا به بلوغ میرسند؟

غمها غروب پنجشنبه در خوابگای خالیازسکنه به بلوغ میرسند.

زنگِ ریاضیِ بعد از زنگ ورزش، چقدر غیرقابلقبول بود؟ خیلی.

«خیلی» به قوهی عدد آووگادرو برابر است با میزان دلگیریِ غروبِ پنجشنبهی

یک خوابگای خالی برای کسی که بیش از هزار کیلومتر تا خانه فاصله داشت.

تعطیلیِ دانشگا روز شنبه بود و پنجشنبه وقتی آخرین کلاسها ساعت 3 بعدازظهر

تمام میشد، وقتی آخرین نفر راهی ترمینال میشد، وقتی درِ آخرین تاکسی بسته میشد

و زیر نور نارنجی خورشید راه میافتاد از توی اگزوزش یک افسردگی افسارگسیختهای

به شکل غول بیرون میآمد که میل به بلعیدن همهچیز داشت و از شش جهت

به بسط خود مبادرت میورزید و خوب هم مبادرت میورزید.

اگرچه من هم اغلب پنجشنبهها توی خوابگا میماندم اما بههرحال میان وضعیت من و محسن

تفاوت غیرقابلانکاری وجود داشت. من تا خانه حداکثر 2 ساعت و دههزارتومان فاصله داشتم

اما محسن حداقل 22 ساعت و صدهزارتومان. التفات به این محاسبهها خودش

یک امنیت روانی برای من و یک دغدغه برای او بود.

بههرتقدیر من و محسن با هم به مصاف شبهای جمعه میرفتیم.

ما مردمان بَدَوی ورق نداشتیم، سیگار نداشتیم، لپتاپنداشتیم، بهطریق اولی PES نداشتیم،

محبوبی نداشتیم، آینده نداشتیم، سرگرمی، دلگرمینداشتیم اما در غیبت این جاذبههای خاکی

یک عنصر قدسی و ملکوتی به اسم چای لحظههایما را برکت میداد و لیوانها بود که

پیدرپی پر میشد.

در آن دوران دارایی منیأس و غرور و جعبهای گز بود و دارایی محسن یأس و غرور و نیمکیلو چای.

بیش ازهمیشه در کنار هم احساس خوشبختی میکردیم.

محسن میگفت خورهی وقت، حرف است. میگفت تعریف کن. حرف بزن. بگو.

حرفهای من اما سرانگشتانم بود، در گفتوگو نابلد بودم و ناتوان، هی فقط میخندیدم.

طفرهرفتنم را که میدید، خودش تعریف میکرد، تعریف میکرد،

هی تعریف میکرد تا خروس توی گوشیاش اذان صبح را خبر میداد.

امامزادهی باصفایی بود که تنی چند از فرزندان موسیبنجعفر(ع) در آن آرام گرفته بودند.

شبهای جمعه قبل از آن شبنشینیهای دونفره، معمولا دعای کمیل را توی این امامزاده

میخواندیم و بعدش هم بسته به بضاعت، فلافل، اسنک یا پیتزا.

وقتی بهرغم معدل بالا با درخواست انتقالیاش مخالفت شد انگار حکم تمدید تبعدیش را

امضا کردهباشند. سند غربتش را.

آن شب جمعه وقتی روضهخوان روضهی غربت خواند، بغضش ترکید.

روضه همان روضهی هفتههای قبل بود. مستمع همان نبود.

سرش را لای دستانش مخفی کرده بود و گریه را پنهان میکرد.

در این مواقع هرکاری مطلقا بدترین کار است. اگر سکوت کنی بد است اگر سخنرانی کنی بد.

دلداریدادن یکطور ناجور است، دلداریندادن یکطور.

اما شاید اولینبار بود که دلم میخواست بهجای خنده برایش تعریف کنم، برایش حرف بزنم،

برایش بگویم «غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب، بل اوست که دلش در تن غریب.»

همهها، همه، غریب افتاده بودیم.
بیهوده گریه را قایم میکرد. هبوط از قلمرو فیض مرد و زن نداشت.

شفا دادن حضرت بخاری مر درماندگان را...

ما را در سایت شفا دادن حضرت بخاری مر درماندگان را دنبال می‌کنید

برچسب: فاصله شهرها,فاصله,فاصله ها,فاصله تهران تا اصفهان,فاصله تهران تا مشهد,فاصله تهران تا همدان,فاصله زمین تا خورشید,فاصله تهران تا تبریز,فاصله تهران تا شیراز,فاصله زمین تا ماه, نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 4:32

صفحه بندی